آن طور که عزیزی روی میز ردیف وسط دولا شده بود سوراخ کونش درست در راستای چشم من قرار داشت.آقا رضا از میز آخر به هوای رفتن جلو کلاس (به قول خودش)درِ عزیزی مالید و رد شد. عبد الرضا هم کار او را تکرار کرد. جلو چشمان من این اتفاقها می افتاد. بدون تصمیم قبلی بی اختیار (به قول آقا رضا )عزیزی را انگشت کردم حسی شبیه زمانی که شعر می نویسم داشتم. شعری به نرمی انگشت لای پای همکلاسی.زمان متوقف شد انگشت شست من لای پای عزیزی مانده بود.همه چیز متوقف شده بود ولی من نفس نفس میزدم. دوست داشتم زمان فقط یک لحظه جلوتر برود تا من سرم را بلند کنم ونگاه تحسین آمیز آقا رضا و غبطه های عبد الرضا را تماشا کنم.زمان متوقف شده بود تا تاثیر آن لحظه در من نفوذ کند. وقتی خودم را روان کاوی می کنم می بینم به خاطر همان یک بار که زمان در زندگی من ایستاد رفتار جنسی عجیبی دارم. همیشه با اشتیاق به سمت روابط جنسی کشیده می شوم وطوری رابطه را ادامه می دهم تا بعد از اینکه همه چیز تمام شد با آقا رضای درونم بتوانیم فکر کنیم لحظات لذت ناکی داشته ام و آقا رضابا تحسین به من نگاه کند و بگوید"من و تو دهن دنیا رو گاییدیم" زمان متوقف شده بود و من دوست داشتم زودتر یک لحظه بگذرد تا من تمام لحظات تلخی را که جلو آینه داشته ام فراموش کنم. فراموش کنم فکر می کردم قیافه خوشگلی دارم. وقتی به آینه نگاه می کردم چقدر دوست داشتم دماغم به شدت شکسته بود و جای چند زخم در صورتم خودنمایی می کرد. دوست داشتم زمان یک لحظه جلوتر برود تا من از نگاه آقا رضا متوجه بشوم بچه خوشگل نیستم. هر چه تلاش می کردم نمی توانستم سرم را تکان بدهم با تمام نیرو تلاش می کردم ولی فایده ای نداشت اگر لذت لحظه بعدی که در انتظارم بود نبود تسلیم می شدم و می گذاشتم دنیا به همان صورت در سکون باقی بماند ولی لحظه بعد را با هیچ چیز نمی توانستم عوض کنم هنوز هر وقت بد بختیهای مردم را می بینم فکر می کنم تمام بشریت به خاطر اینکه با تکان دادن سرم باعث شدم همه چیز دوباره آغاز شود مرا لعنت می کنند. من سرم را تکان داده بودم و لحظه بعد از انگشت کردن عزیزی فرا رسیده بود. سرم را بالاتر بردم وبه چشمهای گرد شده آقا رضا نگاه کردم اگر عبدالرضا شیطنت نکرده بود از گردی چشمان آقا رضا معلوم بود زمان راهش را درست رفته است. عبدالرضا گفت:اگه آقای اکبری بفهمه. آقای اکبری ناظم مدرسه بود . همیشه یک خط کش 50سانتی توی دست داشت. آقا رضا هم که انگار سوژه خوبی برای دهن سرویس کردن پیدا کرده باشد حرفهای عبدالرضا را برای ترساندن من ادامه داد. از همان روز اول از عبدالرضا بد می آمد. با آن صدای تخمی اش هر روز صبح سر صف قرآن می خواند. روز اول مدرسه عبد الرضا از کون شانس آورد و با چند ضربه شیلنگ کف دستش رفیق فاو آقا رضا شد. روز اول بعد از اینکه بچه های مدرسه همه تقسیم شدیم با صف وارد کلاس شدیم آقا رضا که سال قبل مردود شده بود خودش را مفسر کلاس کرد و با شیلنگی که از توالت مدرسه کنده بود بچه هایی را که جُم می خوردند تنبیه می کرد.یکی از آن بچه ها عبدالرضا بود. عبدالرضا بچه پررو بود هر چه آقا رضا محکمتر میزد از رو نمی رفت. فردای آن روز مادر عبدالرضا بخاطر کبودی کف دست پسرش به مدرسه آمد. خانم سهرابی معلممان حدس زد کار کار آقا رضا باشد ولی عبدالرضا قسم می خورد آقا رضا او را نزده است. از آن به بعد آقا رضا همیشه هوای عبدالرضا را داشت. می گفت عبدالرضا مرد است بچه سوسول نیست.
هر چه خودکار و مداد و پول تو جیبی داشتم به عنوان حق السکوت گرفتند. می توانستم با یک مشت مادر عبدالرضا را بگایم ولی آقا رضا هوای او را داشت. بقض گلویم را گرفته بود. یاد بابام می افتادم. اگر می فهمید به کسی باج داده ام مرا می گشت. بابام دوست داشت همکلاسیها و دوستانم از من حساب ببرند یک بار بخاطر اینکه توی بازی به جای نقش رئیس نقش معاون رو بازی می کردم کلی از دست من دلخور شد.بابام پسری مثل آقا رضا می خواست. من آبروی او را می بردم توی محله بخاطر بابام همه از من حساب می بردند ولی بچه های مدرسه بابای من را نمی شناختند. زنگ آخر به صدا درآمد. وسایلم را جمع کردم و بدون اینکه متوجه باشم دنبال عزیزی راه افتادم. شاید می خواستم بیرون مدرسه از او کمک بخواهم. آقا رضا و عبدالرضازودتر از کلاس بیرون آمده بودند و کنار آقای اکبری توی راهرو مدرسه ایستاده بودند. نامردها هم حق السکوت گرفته هم مرا لو داده بودند.راه پس و پیش نداشتم. آقای اکبری به سمت ما آمد و پشت یقه عزیزی را گرفت و با لگد او را به سمت دفتر پرت کرد. آقا رضا و عبدالرضا با هم داد زدند "نه آقا اون اینو انگشت کرد" قبل از اینکه آقای اکبری کاری انجامخ بدهد خانم سهرابی رسیده بود. خانم سهرابی گفت"آقای اکبری این دو تا دروغ می گن رفیعی پسر خوبیه".
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 2:5 توسط
|