تبليغاتX
..........
انتخاب سخت بود سر دسته گفته بود فرقی نمیکنه کی رو می زنی فقط گند نزنی. می ترسید تیرش اثری رو که باید نداشته باشه. باید زودتر انتخاب میکرد شاید باید از بین اون چند تا پسر که موهاشون رو خروسی کرده بودن یکی رو انتخاب می کرد معلوم بود هیچکدوم دین و ایمون درس حسابی ندارن تازه می تونست مطمئن باشه از بروبچه های خودشون که بین مردم رفتن  نیستن. آسفالت پشت بومی که اون روش کمین کرده بود زیر آفتاب تیر ماه به لباسش چسبیده بود. از سر خیابون یه دسته از بچه های خودشون رو دید که به جمعیت حمله کردن  مردم از طرف دیگه خیابون فرار می کردن که از رو به رو یه دسته دیگه از لباس شخصیا راه مردم رو بستن. اولش اشک آور نزدن تا بتونن راحتر با باتوماشون مردم رو پاک کنن سر دسته گفته بود فقط تو سرشون بزنین تا این کس شعرا از سرشون بیوفته.اگه شلیک می کرد شاید مردم خوب نمی دیدن و اثر شلیکش کم میشد اخه سر دسته گفته بود 10سال پیش وقتی دستور داده بود ذهن مخالفین رو پر از سرب کنند همه مردم فهمیده بودن اصلاً چیزی ندیدن وباید زودتر به خونه هاشون برگردن می خواست صبر کنه ولی یادش افتاد اگه جمعیت متفرق میشدن دیگه کاری نمی شد کرد تازه مردم هم تغییر کرده بودن از کتک خوردن نمی ترسیدن . دوربین تفنگش رو دنبال یکی از اون پسرای مو خروسی حرکت میداد که یه دفعه دوربین تفنگش روی سینه سفید  یه دختر قفل شد در یک لحظه انگار عاشق دختر شده بود.دست دختر تو دستای پیر مردی بود که موهاش رو دم اسبی بسته بود.مدام پیر مرد دست دختر رو می کشید و اون رو با خودش این ور اون ور می برد. چقدر دوست داشت یه روز یکی از این تیپ دخترا اون رو بغل می کرد و می بوسید هنوز داشت با خلع عجیب غریب دست و پنجه نرم می کرد که ماشه رو کشیده بود .نفس عمیقی کشید انگار بار سنگین رو از روی  دوشش برداشته بودند.

دختر روی زمین افتاد . پیر مرد بهت زده بالای سر دختر ایستاده بود لباس شخصی ها متواری شدند مردم با چوب و سنگ لباس شخصی ها را دنبال کردند . دختر ناگهان خون از دهنش بیرون زد و بدنش سرد شد.

 

سردسته دستور داده بود جنازه مخالفین رو به هر قیمت تا شب توی مقر جمع کنند . لباس شخصیها به سختی جنازه دختر رو پیدا کرده بودند و در آخرین لحظه ها قبل از اینکه سردسته وارد مقر بشود کنار بقیه جنازه ها گذاشته بودنند.سر دسته که نسبت به 10سال پیش شکمش بزرگتر شده بود یک راست سراغ جنازه ها رفت. با دیدن جنازه  دخترسردسته نعره زد . سردسته لباس شخصی ها شک نداشت جنازه همان دختر چهارده ساله ایست که 10سال پیش  نرسیده به اتاق بازجویی برهنه بخاری داغ و گداخته ی راهرو اتاق بازجویی را در آغوش گرفته بود و رقصیده بود تا نشان دهد از هیچ شکنجه ای نمی ترسد .سر دسته خودش  دیده بود دختر را با بخاری که به بدنش چسبیده بود حوالی مسگر آباد خاک کرده بودند.سردسته فکر می کرد دفعه بعد می توانند دختر را بکشند      

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:8 توسط |

آن طور که عزیزی روی میز ردیف وسط دولا شده بود سوراخ کونش درست در راستای چشم من قرار داشت.آقا  رضا از میز آخر به هوای رفتن جلو کلاس (به قول خودش)درِ عزیزی مالید و رد شد. عبد الرضا هم کار او را تکرار کرد. جلو چشمان من این اتفاقها می افتاد. بدون تصمیم قبلی بی اختیار (به قول آقا رضا )عزیزی را انگشت کردم حسی شبیه زمانی که شعر می نویسم داشتم. شعری به نرمی انگشت لای پای همکلاسی.زمان متوقف شد انگشت شست من لای پای عزیزی مانده بود.همه چیز متوقف شده بود ولی من نفس نفس میزدم. دوست داشتم زمان فقط یک لحظه جلوتر برود تا من سرم را بلند کنم ونگاه تحسین آمیز آقا رضا و غبطه های عبد الرضا را تماشا کنم.زمان متوقف شده بود تا تاثیر آن لحظه در من نفوذ کند. وقتی خودم را روان کاوی می کنم می بینم به خاطر همان یک بار که زمان در زندگی من ایستاد رفتار جنسی عجیبی دارم. همیشه با اشتیاق به سمت روابط جنسی کشیده می شوم وطوری رابطه را ادامه می دهم تا بعد از اینکه همه چیز تمام شد با آقا رضای درونم بتوانیم فکر کنیم لحظات لذت ناکی داشته ام و آقا رضابا تحسین به من نگاه کند و بگوید"من و تو دهن دنیا رو گاییدیم" زمان متوقف شده بود و من دوست داشتم زودتر یک لحظه بگذرد تا من تمام لحظات تلخی را که جلو آینه داشته ام فراموش کنم. فراموش کنم فکر می کردم قیافه خوشگلی دارم. وقتی به آینه نگاه می کردم چقدر دوست داشتم دماغم به شدت شکسته بود و جای چند زخم در صورتم خودنمایی می کرد. دوست داشتم زمان یک لحظه جلوتر برود تا من از نگاه آقا رضا متوجه بشوم بچه خوشگل نیستم. هر چه تلاش می کردم نمی توانستم سرم را تکان بدهم با تمام نیرو تلاش می کردم ولی فایده ای نداشت اگر لذت لحظه بعدی که در انتظارم بود نبود تسلیم می شدم و می گذاشتم دنیا به همان صورت در سکون باقی بماند ولی لحظه بعد را با هیچ چیز نمی توانستم عوض کنم هنوز هر وقت بد بختیهای مردم را می بینم فکر می کنم تمام بشریت به خاطر اینکه با تکان دادن سرم باعث شدم همه چیز دوباره آغاز شود مرا لعنت می کنند. من سرم را تکان داده بودم و لحظه بعد از انگشت کردن عزیزی فرا رسیده بود. سرم را بالاتر بردم وبه چشمهای گرد شده آقا رضا نگاه کردم اگر عبدالرضا شیطنت نکرده بود از گردی چشمان آقا رضا معلوم بود زمان راهش را درست رفته است. عبدالرضا گفت:اگه آقای اکبری بفهمه. آقای اکبری ناظم مدرسه بود . همیشه یک خط کش 50سانتی توی دست داشت. آقا رضا هم که انگار سوژه خوبی برای دهن سرویس کردن پیدا کرده باشد حرفهای عبدالرضا را برای ترساندن من ادامه داد. از همان روز اول از عبدالرضا بد می آمد. با آن صدای تخمی اش هر روز صبح سر صف قرآن می خواند. روز اول مدرسه عبد الرضا از کون شانس آورد و با چند ضربه شیلنگ کف دستش رفیق فاو آقا رضا شد. روز اول بعد از اینکه بچه های مدرسه همه تقسیم شدیم با صف وارد کلاس شدیم آقا رضا که سال قبل مردود شده بود خودش را مفسر کلاس کرد و با شیلنگی که از توالت مدرسه کنده بود بچه هایی را که جُم می خوردند تنبیه می کرد.یکی از آن بچه ها عبدالرضا بود. عبدالرضا بچه پررو بود هر چه آقا رضا محکمتر میزد از رو نمی رفت. فردای آن روز مادر عبدالرضا بخاطر کبودی کف دست پسرش به مدرسه آمد. خانم سهرابی معلممان حدس زد کار کار آقا رضا باشد ولی عبدالرضا قسم می خورد آقا رضا او را نزده است. از آن به بعد آقا رضا همیشه هوای عبدالرضا را داشت. می گفت عبدالرضا مرد است بچه سوسول نیست.

 هر چه خودکار و مداد و پول تو جیبی داشتم به عنوان حق السکوت گرفتند. می توانستم با یک مشت مادر عبدالرضا را بگایم ولی آقا رضا هوای او را داشت. بقض گلویم را گرفته بود. یاد بابام می افتادم. اگر می فهمید به کسی باج داده ام مرا می گشت. بابام دوست داشت همکلاسیها و دوستانم از من حساب ببرند یک بار بخاطر اینکه توی بازی به جای نقش رئیس نقش معاون رو بازی می کردم کلی از دست من دلخور شد.بابام پسری مثل آقا رضا می خواست. من آبروی او را می بردم توی محله بخاطر بابام همه از من حساب می بردند ولی بچه های مدرسه بابای من را نمی شناختند. زنگ آخر به صدا درآمد. وسایلم را جمع کردم و بدون اینکه متوجه باشم دنبال عزیزی راه افتادم. شاید می خواستم بیرون مدرسه از او کمک بخواهم. آقا رضا و عبدالرضازودتر از کلاس بیرون آمده بودند و کنار آقای اکبری توی راهرو مدرسه ایستاده بودند. نامردها هم حق السکوت گرفته هم مرا لو داده بودند.راه پس و پیش  نداشتم. آقای اکبری به سمت ما آمد و پشت یقه عزیزی را گرفت و با لگد او را به سمت دفتر پرت کرد. آقا رضا و عبدالرضا با هم داد زدند "نه آقا اون اینو انگشت کرد" قبل از اینکه آقای اکبری کاری انجامخ بدهد خانم سهرابی رسیده بود. خانم سهرابی گفت"آقای اکبری این دو تا دروغ می گن رفیعی پسر خوبیه".

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 2:5 توسط |

روز سرب ریزی

      شبی که لباس شخصی ها چهارده سالگیش را گاییدند پنجمین شبی بود که در انتظار پدرش بیدار مانده بود. نیمه های شب پنجم کلید پدر سوراخ قفل را چرخید و چند لباس شخصی به خانه ریختند.

 سر دسته وانمود می کرد از اینکه همراه لباس شخصی ها به خانه دختر نرفته ناراحت نیست بدون گفتن کلمه ای به اتاق بازجویی رفت و منتظر شد. لباس شخصی ها قبل از اینکه دختر را به اتاق بازجویی سردسته ببرند توضیحات کاملی از آنچه در صورت حرف نزدن در اتاق بازجویی در انتظارش بود به دختر دادند. دختر که ایده های پدر و همرزمانش زیاد به ذهنش تجاوز کرده بود خوب می دانست چه باید بکند . نرسیده به اتاق بازجویی بخاری راهرو را در آغوش کشید. انگار با معشوقی که هیچ وقت فرصت داشتنش را نداشت ...می رقصید . از سر و صدای لباس شخصی ها سردسته با شکم برآمده اش بیرون دوید . بوی موهای سوخته و سینه های دختر که روی بخاری میلرزید در ذهن سردسته لباس شخصی ها نقش بست. فهمید هیچ شکنجه ای دختر را به حرف نخواهد آورد. دستور داد دختر را مثل پدرش راحت کنند.بخاری از بدن دختر جدا نمی شد بناچار دختر را همراه بخاری خاک کردند.

مخالفین خیابان را بسته بودند . هر لحظه تعدادی از مردم به جمع  مخالفین اضافه می شدند. سردسته لباس شخصی ها دستور داد ذهن مخالفین را پر از سرب کنند. لباس شخصی ها مخالفین را به رگبار بستند هنوز ذهن تمام مخالفین پراز سرب نشده بود که ناگهان مردم متوجه شدند اصلاً در خیابان چیزی ندیده اند و باید خود را کورمال کورمال به خانه هایشان برسانند. بین راه پای چند نفر شکست. عده ای به اشتباه وارد خانه دیگری شدند و تا صبح از اینکه با کس دیگری همبستر شده اند تعجب کردند.در یک مورد فاحشه پیری وارد خانه ای شد وپس از چند ماه همراه مرد خانه برای پسرشان به خو استگاری رفتند. پدر دختر راننده باز نشسته ای ست که سردسته لباس شخصی ها جنازه مخالفین را پشت کا میون او ریخت و دستور داد مستقیم در دل کویر براند و حتی زیر چشمی آینه های بغل کامیون را نگاه نکند. سر دسته زیر گوش راننده گفت در این ما موریت خدا همراه و مواظب توست . راننده آن قدر خدا ترس بود که آرتروز گردن گرفت. راننده می ترسید اگر به اطراف نگاه کند خدا به سر دسته گزارش بدهد . بین راه از ذهن مخالفین سرب می ریخت .عقب کامیون پر شده بود سربها کف جاده می ریختند . پیر مردی که با دو چرخه سفر می کرد متوجه سربهای کف جاده شد. پشت کامیون راه افتاد و تمام سربهایی را که از کامیون می ریخت جمع کرد. بعدها سربها را به کاغذهای سیاه رنگ می چسباند.

 فاحشه پیر وقتی دید جلسه خواستگاری را سکوت گرفته است برای شروع صحبت پرسید حاج آقا گردن شما مشکلی داره؟ پدر دختر-راننده بازنشسته- نیش خندی زد و گفت انگار شما تلویزیون نگاه نمی کنید. اخیراً یک مستند اخلاقی از روی آرتروز گردن من ساخته شده. صدایش را با یک سرفه صاف کرد و ادامه داد کارگردان می خواهد دخترها و پسرهای جوان از روی آرتروز گردن من یاد بگیرند چگونه  باید از خدا ترسید.تا نگاهشان را کنترل کنند.

****

اولین بار کنار دکه روزنامه فروشی نرسیده به چهار راه ایستاد و سالهاست مشتری پر و پا قرص تیترهای یکی از روزنامه هاست. روزنامه ای سیاه رنگ با کلمات سربی.هر روز عصر صاحب دکه پیرمردیش را تلق و تلق با دوچرخه تا انبار کنار شهر می بُرد و فردا با یکی از  شماره های روزنامه بر می گشت . پیرمرد سیاهی روزنامه را روی پیشخوان دکه رها میکرد ولی هیچ بادی روزنامه سیاه رنگ را نمی برد. اوایل تعجب می کرد چرا باد روزنامه سیاه رنگ را با خود نمی برد از چهره بی تفاوت پیرمرد برای لحظه ای جوابی گنگ می گرفت. تیترهای روزنامه آنقدر برایش جذاب بود که هر بار با خودش فکر می کرد هیچ تیتری بعد از این تیتر جذاب نخواهد بود. هر روز تیتر جدید تیترهای قبلی را پس می زد. تا اینکه آخرین تیتر تکانش داد آنچنان که رعشه های لذت بدنش را مشمئز کرد . کلمات سربی یکی پس از دیگری از ذهنش خارج می شد و روی پیاده رو پخش و پلا می شدند. کافی بود کلمه ای را بخواند تا کلمه قبلی از ذهنش  بیرون بریزد و کف پیاده رو را به گند بکشد . تا چند روز خون ادرار می کرد و آروغ می زد . خون ادرارش به مرور کمرنگ تر شد تا اینکه به طور کامل ادرارش به حالت عادی برگشت ولی آروغ زدنش هیچ وقت تمام نشد . شش روز در هفته پشت سر هم آروغ می زد . فقط دوشنبه ها آروغ نمیزد و می توانست تصمیم بگیرد دیگر هیچ تیتری نخواند تا مطمئن شود تیتری که خوانده جذاب ترین تیتر عمرش بوده است.   

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:40 توسط |