دختر روی زمین افتاد . پیر مرد بهت زده بالای سر دختر ایستاده بود لباس شخصی ها متواری شدند مردم با چوب و سنگ لباس شخصی ها را دنبال کردند . دختر ناگهان خون از دهنش بیرون زد و بدنش سرد شد.
سردسته دستور داده بود جنازه مخالفین رو به هر قیمت تا شب توی مقر جمع کنند . لباس شخصیها به سختی جنازه دختر رو پیدا کرده بودند و در آخرین لحظه ها قبل از اینکه سردسته وارد مقر بشود کنار بقیه جنازه ها گذاشته بودنند.سر دسته که نسبت به 10سال پیش شکمش بزرگتر شده بود یک راست سراغ جنازه ها رفت. با دیدن جنازه دخترسردسته نعره زد . سردسته لباس شخصی ها شک نداشت جنازه همان دختر چهارده ساله ایست که 10سال پیش نرسیده به اتاق بازجویی برهنه بخاری داغ و گداخته ی راهرو اتاق بازجویی را در آغوش گرفته بود و رقصیده بود تا نشان دهد از هیچ شکنجه ای نمی ترسد .سر دسته خودش دیده بود دختر را با بخاری که به بدنش چسبیده بود حوالی مسگر آباد خاک کرده بودند.سردسته فکر می کرد دفعه بعد می توانند دختر را بکشند
هر چه خودکار و مداد و پول تو جیبی داشتم به عنوان حق السکوت گرفتند. می توانستم با یک مشت مادر عبدالرضا را بگایم ولی آقا رضا هوای او را داشت. بقض گلویم را گرفته بود. یاد بابام می افتادم. اگر می فهمید به کسی باج داده ام مرا می گشت. بابام دوست داشت همکلاسیها و دوستانم از من حساب ببرند یک بار بخاطر اینکه توی بازی به جای نقش رئیس نقش معاون رو بازی می کردم کلی از دست من دلخور شد.بابام پسری مثل آقا رضا می خواست. من آبروی او را می بردم توی محله بخاطر بابام همه از من حساب می بردند ولی بچه های مدرسه بابای من را نمی شناختند. زنگ آخر به صدا درآمد. وسایلم را جمع کردم و بدون اینکه متوجه باشم دنبال عزیزی راه افتادم. شاید می خواستم بیرون مدرسه از او کمک بخواهم. آقا رضا و عبدالرضازودتر از کلاس بیرون آمده بودند و کنار آقای اکبری توی راهرو مدرسه ایستاده بودند. نامردها هم حق السکوت گرفته هم مرا لو داده بودند.راه پس و پیش نداشتم. آقای اکبری به سمت ما آمد و پشت یقه عزیزی را گرفت و با لگد او را به سمت دفتر پرت کرد. آقا رضا و عبدالرضا با هم داد زدند "نه آقا اون اینو انگشت کرد" قبل از اینکه آقای اکبری کاری انجامخ بدهد خانم سهرابی رسیده بود. خانم سهرابی گفت"آقای اکبری این دو تا دروغ می گن رفیعی پسر خوبیه".
روز سرب ریزی
شبی که لباس شخصی ها چهارده سالگیش را گاییدند پنجمین شبی بود که در انتظار پدرش بیدار مانده بود. نیمه های شب پنجم کلید پدر سوراخ قفل را چرخید و چند لباس شخصی به خانه ریختند.
سر دسته وانمود می کرد از اینکه همراه لباس شخصی ها به خانه دختر نرفته ناراحت نیست بدون گفتن کلمه ای به اتاق بازجویی رفت و منتظر شد. لباس شخصی ها قبل از اینکه دختر را به اتاق بازجویی سردسته ببرند توضیحات کاملی از آنچه در صورت حرف نزدن در اتاق بازجویی در انتظارش بود به دختر دادند. دختر که ایده های پدر و همرزمانش زیاد به ذهنش تجاوز کرده بود خوب می دانست چه باید بکند . نرسیده به اتاق بازجویی بخاری راهرو را در آغوش کشید. انگار با معشوقی که هیچ وقت فرصت داشتنش را نداشت ...می رقصید . از سر و صدای لباس شخصی ها سردسته با شکم برآمده اش بیرون دوید . بوی موهای سوخته و سینه های دختر که روی بخاری میلرزید در ذهن سردسته لباس شخصی ها نقش بست. فهمید هیچ شکنجه ای دختر را به حرف نخواهد آورد. دستور داد دختر را مثل پدرش راحت کنند.بخاری از بدن دختر جدا نمی شد بناچار دختر را همراه بخاری خاک کردند.
مخالفین خیابان را بسته بودند . هر لحظه تعدادی از مردم به جمع مخالفین اضافه می شدند. سردسته لباس شخصی ها دستور داد ذهن مخالفین را پر از سرب کنند. لباس شخصی ها مخالفین را به رگبار بستند هنوز ذهن تمام مخالفین پراز سرب نشده بود که ناگهان مردم متوجه شدند اصلاً در خیابان چیزی ندیده اند و باید خود را کورمال کورمال به خانه هایشان برسانند. بین راه پای چند نفر شکست. عده ای به اشتباه وارد خانه دیگری شدند و تا صبح از اینکه با کس دیگری همبستر شده اند تعجب کردند.در یک مورد فاحشه پیری وارد خانه ای شد وپس از چند ماه همراه مرد خانه برای پسرشان به خو استگاری رفتند. پدر دختر راننده باز نشسته ای ست که سردسته لباس شخصی ها جنازه مخالفین را پشت کا میون او ریخت و دستور داد مستقیم در دل کویر براند و حتی زیر چشمی آینه های بغل کامیون را نگاه نکند. سر دسته زیر گوش راننده گفت در این ما موریت خدا همراه و مواظب توست . راننده آن قدر خدا ترس بود که آرتروز گردن گرفت. راننده می ترسید اگر به اطراف نگاه کند خدا به سر دسته گزارش بدهد . بین راه از ذهن مخالفین سرب می ریخت .عقب کامیون پر شده بود سربها کف جاده می ریختند . پیر مردی که با دو چرخه سفر می کرد متوجه سربهای کف جاده شد. پشت کامیون راه افتاد و تمام سربهایی را که از کامیون می ریخت جمع کرد. بعدها سربها را به کاغذهای سیاه رنگ می چسباند.
فاحشه پیر وقتی دید جلسه خواستگاری را سکوت گرفته است برای شروع صحبت پرسید حاج آقا گردن شما مشکلی داره؟ پدر دختر-راننده بازنشسته- نیش خندی زد و گفت انگار شما تلویزیون نگاه نمی کنید. اخیراً یک مستند اخلاقی از روی آرتروز گردن من ساخته شده. صدایش را با یک سرفه صاف کرد و ادامه داد کارگردان می خواهد دخترها و پسرهای جوان از روی آرتروز گردن من یاد بگیرند چگونه باید از خدا ترسید.تا نگاهشان را کنترل کنند.
****
اولین بار کنار دکه روزنامه فروشی نرسیده به چهار راه ایستاد و سالهاست مشتری پر و پا قرص تیترهای یکی از روزنامه هاست. روزنامه ای سیاه رنگ با کلمات سربی.هر روز عصر صاحب دکه پیرمردیش را تلق و تلق با دوچرخه تا انبار کنار شهر می بُرد و فردا با یکی از شماره های روزنامه بر می گشت . پیرمرد سیاهی روزنامه را روی پیشخوان دکه رها میکرد ولی هیچ بادی روزنامه سیاه رنگ را نمی برد. اوایل تعجب می کرد چرا باد روزنامه سیاه رنگ را با خود نمی برد از چهره بی تفاوت پیرمرد برای لحظه ای جوابی گنگ می گرفت. تیترهای روزنامه آنقدر برایش جذاب بود که هر بار با خودش فکر می کرد هیچ تیتری بعد از این تیتر جذاب نخواهد بود. هر روز تیتر جدید تیترهای قبلی را پس می زد. تا اینکه آخرین تیتر تکانش داد آنچنان که رعشه های لذت بدنش را مشمئز کرد . کلمات سربی یکی پس از دیگری از ذهنش خارج می شد و روی پیاده رو پخش و پلا می شدند. کافی بود کلمه ای را بخواند تا کلمه قبلی از ذهنش بیرون بریزد و کف پیاده رو را به گند بکشد . تا چند روز خون ادرار می کرد و آروغ می زد . خون ادرارش به مرور کمرنگ تر شد تا اینکه به طور کامل ادرارش به حالت عادی برگشت ولی آروغ زدنش هیچ وقت تمام نشد . شش روز در هفته پشت سر هم آروغ می زد . فقط دوشنبه ها آروغ نمیزد و می توانست تصمیم بگیرد دیگر هیچ تیتری نخواند تا مطمئن شود تیتری که خوانده جذاب ترین تیتر عمرش بوده است.